عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ خودتان خوش آمدید. این وب برای یادگیری در لحظات شاد ساخته و پرداخته می شود. پس نظرات خود را فراموش نکنید... از نظرات انتقادی و سازنده خوشحالتر می شویم!!

آمار مطالب

:: کل مطالب : 127
:: کل نظرات : 259

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 7
:: بازدید ماه : 42
:: بازدید سال : 140
:: بازدید کلی : 140

RSS

Powered By
loxblog.Com

بیایید خوب متفاوت باشیم!! همیشه راهی برای بهتر زندگی کردن وجود داره! اگر کمی بیشتر دقت کنیم!

نامش حسین بود
جمعه 07 شهریور 1393 ساعت 23:58 | بازدید : 1510 | نوشته ‌شده به دست gilanedamon | ( نظرات 3 )

 

خیلی بچه بودم
11 12 سالم بیشتر نبود که برای اولین بار توی تلوزیون دیدمش.
توی سریال آژانس دوستی بود. هِه... تنها صحنه ای که از اون سریال یادمه:
حسین گوشِشو میذاشت روی کاپوت ماشینو میگفت استارت بزن... خـــب... دیگه نزن... بعد با یه مشت روی کاپوت میگفت درست شد... حالا بزن
ماشین درست میشدو همه می خندیدن... :)

این جریان یه زمانی بدجور مُد شده بود و اصلا همه تلوزیونو با مشت درست میکردن!!! حالا نمی دونم حسین مدش کرده بود یا مد دوره بودو اینجور ماندگار شد!! نمی دونم ولی بود.
ننه م اسمشو بلد نیست... اصلا نمیشناسدش... ولی تنها کافیه که بگم اون مرده تو تلوزیون که یه قورباغه توی جیبش بود... اونوقت یادش میاد... هااااا، اونو میگی؟ آره یادمه.
یا یکی از آلبوم شعرای حسین رو بذارم... میگه هااا... این اون مَرده ست... میگم آره خودشه... ننه م، خب پیره... بهش حَرَجی نیست
تقریبا 4 سال پیش بود برای اولین بارصداشو شنیدم!!!
چی؟ مگه دکلمه هم داره حسین؟ این سوالی بود که باشنیدن صداش توی مغزم...

 

 

 

 

لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید...

 

 

 


خیلی بچه بودم
11 12 سالم بیشتر نبود که برای اولین بار توی تلوزیون دیدمش.
توی سریال آزانس دوستی بود. هه... تنها صحنه ای که از اون سریال یادمه:
حسین گوشِشو میذاشت روی کاپوت ماشینو میگفت استارت بزن... خـــب... دیگه نزن... بعد با یه مشت روی کاپوت میگفت درست شد... حالا بزن
ماشین درست میشدو همه می خندیدن... :) این جریان یه زمانی بدجور مُد شده بود و اصن همه تلوزیونو با مشت درست میکردن!!! حالا نمی دونم حسین مدش کرده بود یا مد دوره بودو اینجور ماندگار شد!! نمی دونم ولی بود.


بچه که بودم باخودم میگفتم این چرا اینجوریه؟ ... اما الان که برمیگردم به گذشته میبینم واقعا که طنزای جدی ای داشت...
ننه م اسمشو بلد نیست... اصلا نمیشناسدش... ولی تنها کافیه که بگم اون مرده تو تلوزیون که یه قورباغه توی جیبش بود... اونوقت یادش میاد... هااااا، اونو میگی؟ آره یادمه.
یا یکی از آلبوم شعرای حسین رو بذارم... میگه هااا... این اون مرده ست... میگم آره خودشه... ننه م، خب پیره... بهش حَرَجی نیست
تقریبا 4 سال پیش بود برای اولین بار صداشو شنیدم!!!
چی؟ مگه دکلمه هم داره؟ این سوالی بود که باشنیدن صداش توی مغزم مث یه هاا مث یه هو وزیدن گرفت
خب صدای خاصی داره... نمی دونم تاحال دقت کردین؟ گرفتگی های زبانی ش ، تُن  صداش ...یه حالتی داره که جای دیگه من ندیدم
اصن خواهنده شدم که داشته باشم دکلمه هاش رو... پیگیرش شدم... باز دری جدید باز شد به روم!
آقا شاعر هم بود... جداً من نمی دونستم...
اصلا شعرای خودشو میخونه... خیلی گیرا بود... کسی باورش نمیشه ولی یک سال تمام فقط صدای حسین توی گوشم بود یا از گوشی م و کامپیوترم بلند میشد...
چه حس باحالی داشت... شعراشو میگم


بی رنگی از ریا و اصلا به یه چیزایی پرداخت میکرد، که آدما خیلی کم درگیرش هستن... ساده و بچگانه قشنگ بود... گاهی چنان فلسفه ش عود میکرد که من هیچی از حرفاش نمی فهمیدم
و هنوز هم نمی فهمم منظورش چیه!
به هرحال خدا بیامرزدش... هرچی و هرکی بود باهر طرز فکری برای من خیلی مفید واقع شد.... گاهی بخاطر اثر شعراش، شعردونی منم غُلغُلکی میکنه و 4 تا جمله ی سنگین یا یکی دو بند شعر آب دار ازش میزنه بیرون...
جَوگیرش شدم گفتم باید شعراشو حفظ کنم
با نوشتن اولیه شروع کردم، یادم نمیره داشتم این قسمت از شعرش رو مینوشتم:
به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است....
شاید باور نکنید وقتی به ساعت نگاه کردم ساعت 2:58 دیقه بود :)
خیلی جالبتر شد برام... پس ادامه دادم به راهی که شروعش کردم
الانم دوست دارم یه پرداختی بهش داشته باشم
میخوام یه دوره شعرای حسین رو بذارم
شاید بگید ربیعی داره مرده پرستی میکنه و خودشو به حسین میچسبونه! من از اینجا بگم که چیزی از این حرکت نصیب من نمیشه و من خودم شدیدآ با این نوع حرکات مخالفم.
به قول شریعتی:
در حیرتم از مرام این مردم پست     این طایفه ی زنده کشِ مرده پرست
تا هست به خفت بُکشَندَش ز جفا      تا مُرد به عزت ببرندش سر دست
نه آقا من اینطور نیستم... فقط بعد این همه وقت که گذشته یه حس ادای دین بهم دست داده... میخوام بعد از این، قسمتی از شعراشو بنویسم.
همین.

خداوند به کودکی اش برگرداند...

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
سهیلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
چقدر نازه کیف میده لپاشو محکم بکشی




پاسخ: من فداشم :)

[Comment_Avator]
درخشان در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اووووووه مای گااااد

منم میخام ازین دخملا


پاسخ: نچ... به تو نمیدم... دختر خودمه :(

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وااااي چه كلوچه خوشمزه اي، ادم دوس داره بخوردش

در ضمن اون عكس خيلي زيبا شده بود .حرفه اي هستين. من به نظرات و راهنمايي هاي شما احتياج دارم. ممنون


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران