عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ خودتان خوش آمدید. این وب برای یادگیری در لحظات شاد ساخته و پرداخته می شود. پس نظرات خود را فراموش نکنید... از نظرات انتقادی و سازنده خوشحالتر می شویم!!

آمار مطالب

:: کل مطالب : 127
:: کل نظرات : 259

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 46
:: بازدید سال : 144
:: بازدید کلی : 144

RSS

Powered By
loxblog.Com

بیایید خوب متفاوت باشیم!! همیشه راهی برای بهتر زندگی کردن وجود داره! اگر کمی بیشتر دقت کنیم!

ادبیات تحریفیِ بنده - شماره سه
دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 10:53 | بازدید : 1139 | نوشته ‌شده به دست gilanedamon | ( نظرات 3 )

پاره ای از شعر

 

ادبیات تحریفی اینبارم شامل حال شعر گیلکی تخم نوغانِ کل شریف شد.

دوکتور بوگوت شیری گا یا شاآلی؟
بوتم دوکتور، تی قد قوربون، مو شاآلم
ولگ بوردرم
مورده درم
ولی خوشحالم

ترجمه ی فارسی

دکتر بهم گفت شیری یا شغالی؟
گفتم دکتر قربون قدت، شغالم
برگ می برم
دارم میمیرم
ولی خوشحالم

 

 



|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
آتی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نچ نچ نچ بدبخت دخی
پاسخ: این نظرم که هیچ ربطی به مطلب نداشت ... خخخ

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هرچند که برادر عزیز و گرامی حالی از اگنس بیچاره نپرسیدی ولی گفتم شاید دلت بخواد بدونی به کجا رسید سرنوشت این بدبخت مادر مرده.


اگنس بعد از اینکه به خونه برگشت دچار ترس شده بود اونم نه یکی بلکه چن تا. ترس از اینکه نکنه پلیسا مترسک اونو گرفته و برده باشن و ترس از اینکه نکنه همون موقع که مترسک غیب شده واقعا غیب شده باشه. از دست پلیسها قسر(قصر،غسر،غصر)در رفته و از دست اونا هم همینطور.


به همین اوضاع بحرانی زمان رو میگذروند تا اینکه دید پدرش به همراه مترسک دارن برمیگردن خونه. از خوشحالی نمیدونست باید چیکار کنه. پدرش خیلی خوشحال و راضی به نظر میرسید ولی مترسک معمولی بود.


سر میز شام اگنس سوال کرد که پلیسا رفتن؟ و همین باعث یه گفتگوی طولانی بین پدر و مترسک شد. و از صحبت های پدر بنظر میرسید که مترسک رو با تهدید نگه داشته و مترسک هم آروم و بی دفاع و مثل کسی که واقعا اسیر شده شده باشه نه از خودش دفاع میکرد و نه صداشو بالا میبرد. تا جایی که اگنس مجبور شد به پدرش اعتراض کنه و بخاطر همین اعتراض پدر خشونتی از خودش نشون میده که اگنس رو میترسونه و لال مونی میگیره. تا بالاخره زبونش باز میشه و میگه بله پدر شما درست میگین. همش میترسیده نکنه این ترس باعث بشه اون کار اشتباهی انجام بده چون در گذشته هر بار که از پدرش و خشونتش تا این حد میترسیده خودشو خیس میکرده و همیشه هم مورد تمسخر خواهرا و برادراش قرار میگرفته. شب که موقع خواب میشه تصمیم میگیره سری به اتاق مترسک بزنه.


میره اتاق مترسک و توی گفتگو هاشون اگنس بهش میگه پدرم امشب با تو مهربون نبود تو مرد قوی و پرزوری هستی هر کار بخوای میتونی بکنی میتونی کسی که اذیتت کرده رو بکشی


مترسک میگه که اروم حرف بزن اون به من جا و غذای خوب میده و بعد به اگنس میگه شاید روزی از اینجا برم شاید زمستون ولی تا وقتی اینجام بایدمنو تدید بگیری انگار که من وجود ندارم من بدرد تو نمی خورم و فایده ای برای تو ندارم مثل پرنده ای در حال عبورم.


اگنس می خنده و میگه چرا باید تو رو ندید بگیرم تو مترسک منی.


در همین حین یه صاعقه مهیب اتاق رو برای یه مدت روشن میکنه و اون هیکل مترسک دو تو ی اون نور میبینه و به خودش میگه که دیگه هیچ وقت در عمرش چنین هیکل دلپسندی رو نخواهد دید نه در


اسمانها و نه در جنگل ها

این بود قصه دیشب مامان بزرگ تا دیدار بعدی خدا نگهدارت جناب آقای برادر

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :


آفرین جناب آقای برادر شاعر

آفرین
پاسخ: خواهش می شود... قابل شمارو نداره :)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران