عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ خودتان خوش آمدید. این وب برای یادگیری در لحظات شاد ساخته و پرداخته می شود. پس نظرات خود را فراموش نکنید... از نظرات انتقادی و سازنده خوشحالتر می شویم!!

آمار مطالب

:: کل مطالب : 127
:: کل نظرات : 259

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 5
:: بازدید هفته : 12
:: بازدید ماه : 46
:: بازدید سال : 145
:: بازدید کلی : 145

RSS

Powered By
loxblog.Com

بیایید خوب متفاوت باشیم!! همیشه راهی برای بهتر زندگی کردن وجود داره! اگر کمی بیشتر دقت کنیم!

خاموشی
سه‌شنبه 26 اسفند 1393 ساعت 21:34 | بازدید : 1100 | نوشته ‌شده به دست gilanedamon | ( نظرات 2 )

تک چراغ روشن در دهکده کوهستانی

 

بیایید خاموش باشیم، زیرا در آن زمان است که صدای نجوای خدا را خواهیم شنید.

رالف والدو امرسون

 

 

 

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام وقت بخیر

ادامه داستان اگنس

اون سال تابستون بنظر اگنس با همه تابستونا فرق داشت. همه چیز بیشتر بود. علف ها بلندتر، بیشه زارها پرپشت تر، سوسک ها و ملخ ها بیشتر خلاصه اینکه برای اون همه چیزمتفاوت بود. و احساسات و هیجانات بیشتر. کنار مترسک بود ولی جرات هم صحبت شدن با اونو نداشت. پدرش مثه یه ناظر همه جا چشمش دنبال اونا بود تا دست از پا خطا نکنن. اگنس بدنبال راهی بوده که بتونه با مترسک صحبت کنه تا اینکه موقعیت پیش میاد و اگنس از مترسک می خواد تا شب نردبون رو از انبار بیاره و زیر پنجره اتاق اگنس بزاره ولی مترسک با ناراحتی میگه که پدرش در اتاق اونو هم قفل می کنه. یه هفته ای میگذره

تا اینکه اگنس گدا پیره رو میبینه رو که اونورا سرو کله ش پیدا شده و تصمیم میگیره بره سراغ اون. هر چن میترسیده که نکنه اونو به پدرش لو بده یا اینکه بفهمه مترسک تحت تعقیب پلیسا پیش اوناس و بره به پلیس بگه. همه احتمالات رو در نظر میگیره ولی چاره ای دیگه هم نداشته . به گدا پیره قول یه کوزه مربای توت فرنگی و یه کفش نو پدرش رو میده تا اون راضی به این کار میشه. جای نردبون و بهش نشون میده و توت فرنگی و کفش رو بهش میده و مجبور بوده که به قول گدا پیره اعتماد کنه. وقتی شب میشه که بنظر اگنس انگار سالها طول کشید میره اتاقش و از پشت پنجره منتظر می مونه و حالا یه عالمه فکر میاد توی سرش تا جایی که دعا میکنه ای کاش اون نیاد. ولی گدا پیره میاد نردبون رو میزاره و میره. اگنس صبر میکنه تا از رفتن گدا پیره مطمئن بشه. از نردبون پایین میره مثه یه قهرمان اونو میزاره روی دوشش و از پنجره اتاق مترسک میره توی اتاق . مترسک که دهنش از تعجب باز مونده مونده میگه که نباید میومدی من برات نگرانم و از این حرفا . و بعد که مترسک رو متقاعد می کنه که با هم برن بیرون سایه سنگین یه نگاه رو احساس می کنه.

[Comment_Avator]
پریا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
کاملا زیبا و صحیح
پاسخ: دقیقا... متاسفانه واقعیت امروز جامعه مون اینه :(


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران