عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ خودتان خوش آمدید. این وب برای یادگیری در لحظات شاد ساخته و پرداخته می شود. پس نظرات خود را فراموش نکنید... از نظرات انتقادی و سازنده خوشحالتر می شویم!!

آمار مطالب

:: کل مطالب : 127
:: کل نظرات : 259

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 6
:: بازدید ماه : 41
:: بازدید سال : 139
:: بازدید کلی : 139

RSS

Powered By
loxblog.Com

بیایید خوب متفاوت باشیم!! همیشه راهی برای بهتر زندگی کردن وجود داره! اگر کمی بیشتر دقت کنیم!

روش حل مشکلات سازمانی
دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 11:16 | بازدید : 1228 | نوشته ‌شده به دست gilanedamon | ( نظرات 3 )

چارت حل مشکلات درون سازمانی

 

 

یعنی من عاشق این سیستم هستماااا...



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
دختر به اين نازي رو بايد ببوسي اونم با عشق و محبت نه اينكه گاز بگيري
پاسخ: اتفاقا منم از سر دوست داشتن زیاد و محبت وافر دوست دارم گازش بگیرم... انقدر دخترمو دوس دارم

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام به برادر بزرگوار و صبور و آرام. نتونستم بي نصيبت بزارم از داستانم. دوباره مي نويسم برات البته فك نكنم مثه اولي بشه.

خدايا به اميد تو

اگنس بيچاره گريون و پريشون و درمونده به اتاقش برميگرده و دچار هيجانات و احساساتي شده كه تا الان تجربه نكرده بوده.

فردا صبح بعد از بارون شديد ديشب هوا آفتابي و دلپذير شده بود. و پدرش عصباني از اينكه بارون حسابي علفا رو بهم ريخته و امروز كاري نميتونه انجام بده با تراكتورش ميره سراغ زمين و به مترسك ميگه كه شاخ و برگهاي ريخته شده ي درختا رو جمع كنه و سه روز بهش فرصت ميده كه انبار هيزم رو پر كنه. اگنس ميدونسته كه اين كار خيلي سختيه ولي جرات اعتراض رو نداشته. خلاصه بعد از اينكه پدر ميره اگنس خوشحال از اينكه پدرش از اونها خيلي دوره و نميتونه مزاحمشون بشه ، تند تند كاراي خونه رو انجام ميده و ميره با مترسك حرف بزنه و همون موقع هم مترسك داشته به طرفش ميومده.

قبل از ادامه ماجرا بايد يه سري گفتگوهاي دروني اگنس رو بگم چون هم جالبه و هم مهم.

اگنس هميشه با خودش فكر ميكرده كه خدا چرا اونو خلق كرده هدفش چي بوده از اينكار. اون كه به درد هيچ كاري نمي خوره. هميشه خانواده و اطرافيان از اون ناراحت بودن و سرزنشش مي كردن. البته به نظر اون همه ادما بيفاده و بي مصرف بودن و هميشه فكر ميكرده اگه هر كدوم از موجودات نباشن همه چي مختل ميشه اگه پرنده ها نباشن حشره ها زياد ميشن و اگه حشره ها نباشن خاك خراب ميشه ولي اگه همه ادماي روي زمين از بين برن هيچ اتفاقي نميوفته . در حقيقت بيفايده ترين و بي مصرف ترين موجودات روي زمين ادما بودن. ولي بعد از برگشتن از اتاق مترسك به كل نظرش عوض شده بود. حالا ديگه فكر نمي كرد كه بي فايده ست و به در هيچ كاري نمي خوره. الان مطمئن بود كه اون افريده شده تا عاشق مترسك باشه و به اون عشق بورزه.

و حالا ادامه ماجرا: مترسك با اون شروع مي كنه به صحبت كردن و توي صحبت هاش مي خواد متقاعدش كنه اون بدردش نمي خوره . و در حقيقت به درد هيچ كسي نميخوره. بهش ميگه كه از دست پليسا فرار كردم و اخرين جايي كه رسيدم و مي تونستم مخفي بشم همون درختزار منتهي به مزرعه ذرت شما بود. بهش ميگه كه پليسا مثل يه موش منو به تله انداخته بودم و در اوج نااميدي و در حاليكه ديگه هيچ تواني نداشتم مترسك رو ديدم . لباساي اونو پوشيدم و البته چه خوب كه چكمه هم داشت چون سگا رد پاي منو گم كردن . از بشكه و كدو تنبل هم استفاده كردم و مثل يه مترسك اونجا وايستادم و به پليسايي كه داشتن دنبال من ميگشتن نگاه مي كردم . داشتم فلج ميشدم ولي همچنان جرات حركت نداشتم تا اينكه از حال رفتم و زماني بيدار شدم كه دست تو رو روي صورتم احساس كردم.

اگنس نمي خواسته قبول كنه ولي يه جبري اونو وادار مي كنه كه باور كنه حرفاشو.

مترسك ميگه كه ممكنه يه مدتي اينجا بمونم ولي تو بايد توي اين مدت منو نديده بگيري من اوني نيستم كه تو فكر مي كني و وقتي اگنس ازش مي پرسه چرا پليسا دنبالتن ميگه من يه نفرو كشتم و از زندان فرار كردم.



خب بالاخره نوشتم. خدا رو چه ديدي يه وقت ديدي منم نويسنده شدم. والاااا با اين قصه تعريف كردنام. به قول تو والااا با اين نوناشون



موفق و مويد و شاد و در پناه خدا باشي جناب آقاي برادر

[Comment_Avator]
پریا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
چرا اینقدر خشن آخه یکم ملایم تر برخورد کن تا از بچه از همون طفولیتش محبتتو تو تک تک سلولاش حس کنه
پاسخ: نمیشه، شرمنده... از این مهربون تر راه نداره :(


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران