عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ خودتان خوش آمدید. این وب برای یادگیری در لحظات شاد ساخته و پرداخته می شود. پس نظرات خود را فراموش نکنید... از نظرات انتقادی و سازنده خوشحالتر می شویم!!

آمار مطالب

:: کل مطالب : 127
:: کل نظرات : 259

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 4
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 46
:: بازدید سال : 144
:: بازدید کلی : 144

RSS

Powered By
loxblog.Com

بیایید خوب متفاوت باشیم!! همیشه راهی برای بهتر زندگی کردن وجود داره! اگر کمی بیشتر دقت کنیم!

سختی زندگی
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 01:14 | بازدید : 1089 | نوشته ‌شده به دست gilanedamon | ( نظرات 3 )

جمله ای از گابریل گارسیا مارکز

 

سخت است همزیستی دائم

با کسانی که دغدغه هایت را نمی فهمند

اما... عزیزان تواند!

 

گابریل گارسیا مارکز

 

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
منم عاشقش شدم
پاسخ: ورژن دوم این چارت در راهه...

[Comment_Avator]
پریا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بسیار پیچیده اما خرسندم ک در آخر مشکلی نبید
پاسخ: آره دیگه، خلاصه یه راهی برای فرار از مشکلات پیدا میکنن بجای حل کردنش :(

[Comment_Avator]
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام به برادر بزرگوار دورانديش باهوش و مبتكر( صرفا جهت ارتقا خودشيفتگي)


و حالا ادامه ماجرا: اگنس بعد از شنيدن حرفاي مترسك به سرعت ميره تو اتاقش در حاليكه با احساس هاي ضد و نقيضي دست و پنجه نرم ميكرده. به خودش ميگه پس من اونو نساخته بودم مترسك مال من نيست و من چه احمق بودم كه فكر مي كردم معجزه اي بايد اتفاق افتاده باشه معجزه فقط مال فرشته ها و ادماي خاصه و نه براي ادماي احمق و كودني مثل من.


اگنس به اينكه مترسك كسي رو كشته اهميت نميداده بنظر اون همه ادما هر روز يكي رو مي كشن. ولي مترسك حالا اميد رو توي اون كشته بود و باعث شده بود كه با الفاظي اميدش از بين بره. از الفاظي متنفر ميشه و تصميم ميگيره كه ديگه حرف نزنه. بعد از زماني كه نميدونه چقدر بوده از اتاقش مياد پايين و ميبينه كه پدرش و مترسك دارن نون و پنير مي خورن و پدر عصباني از اينكه چرا براش ناهارشو نبرده. اگنس چيزي نميگه چون تصميم گرفته بوده حرف نزنه. پدر عصباني تر ميشه و دو تا كشيده ميزنه تو صورتش ولي اون همچنان ساكت بوده. مترسك مياد مداخله كنه ميگه شايد ضربه روحي بهش وارد شده. ولي پدر با مترسك به تندي رفتار مي كنه و بهش ميگه زنداني . مترسك دوس نداشته و بهش ميگه كه نبايد به اين اسم منو صدا كني و برزگر ميگه كه تا زماني كه نون منو مي خوري هر جور دوس داشته باشم ميتونم صدات كنم. مترسك ميگه كه من ترجيح ميدم كه برم بالاي دار و اگنس هم ترجيح ميده بره يكي از اون بنگاه هايي كه تهديدش مي كني ولي از اينجا موندن بهتره.


پدر عصباني از اين حرف ميگه خيلي وقته كه يه كتك حسابي رو براش ذخيره كردم. مترسك ميگه من اجازه نميدم اونو بزني. و حالا كه پدر وحشي تر شده بوده ميره سمت شومينه تفنگشو برميداره و به طرف مترسك ميگيره و ميگه بالاخره يكي از شما دو نفر بايد بفهمين اينجا ارباب كيه؟ و به اگنس ميگه كه برو شلاق و از انبار بيار. اون شلاق سنگيني بوده كه پدر براي اسب هاش استفاده مي كرده و از وقتي كه بجاي اونا تراكتور خريده بنظر اگنس عصباني تر و خشن تر شده چون نتونسته عصبانيت و حاكميتشو به تراكتور ثابت كنه.


مترسك از اگنس مي خواد كه حرف بزنه ولي براي اون اوردن شلاق از حرف زدن ساده تر بوده. خلاصه اينكه پدر وحشيانه اگنس رو شلاق ميزنه و مترسك ميره كه جلوشو بگيره ولي شلاق به صورتش مي خوره و ديگه دخالت نميكنه. كارش كه تموم ميشه اگنس رو ميندازه رو دوشش و ميبره تو اتاقش و پرتش ميكنه روتختش. بيچاره اگنس پشتش آشو لاش شده بوده. چن باري از هوش ميره و فقط يه زماني متوجه ميشه كه كسي اومد تو اتاقش لباساشو دراورد و زخماشو تميز كرد. حتما مترسك به زحمت افتاده چون براي اين كار هيچ روغني نداشتن. اگنس بعدها ميفهمه مترسك بوده. مراقبت ها موثر بوده چون بعد اون اگنس خوابش ميبره


داره طولاني ميشه ببخشيد


فردا صبح به هر ترتيبي شده بلند شده و حالا كه از پدرش بيشتر وحشت داشته و ميدونسته كه اگه بخواد ميتونه هرروز اونو كتك بزنه ميره تا براش صبونه اماده كنه. يه هفته اي به همين منوال ميگذره و اگنس بالاخره حرف ميزنه. ولي فقط در حد نياز و نه بيشتر.مترسك هم سعي مي كرده با اون روبرو نشه. يه روز براي كندن ريواس كه به كرت ريواس ها ميره مترسك رو ميبينه انگار اونو تعقيب كرده بوده خلاصه چشم تو چشم ميشن و مترسك ازش عذرخواهي ميكنه اگنس ميگه مگه تو چيكار كردي كه ازم عذر خواهي كني.تو بايد حقيقت رو ميگفتي چون وجود داشت و نميتونستي جوري بگي كه من ناراحت نشم. ولي تو براي ادم تنهايي مثه من كه همه چيو خيالي فرض مي كنن تو تنها اميدم بودي و اگه اينا رو نميدونستم خوشحالتر بودم. و يه سري حرفاي فلسفي ميزنه كه مترسك دهنش باز ميمونه. اون فكر ميكرده اگنس ازش ترسيده كه نميتونسته حرف بزنه چون فهميده كه قاتله ولي اگنس ميگه خورشيد هم ممكنه منو بكشه ولي من ازش نمي ترسم .مترسك كه تحت تأثير حرفاي اگنس قرار گرفته بوده ميره و اونو بغلش ميكنه كه در همين لحظه پدر مزخرفش اونا رو ميبينه و از اين به بعد اگنس و مترسك هر دو زنداني پدر ميشن چون خيال داشته ديگه اونا رو تنها نزاره.


قسمت آخرشو خيلي خلاصه گفتم. ولي حسابي اشكم رو دراورد اين قصه.


ببخشيد كه قصه مادريزرگ طولاني شد




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران